فرجام طرح بنیاد آذربایجان شناسی - مهندس لیلا حیدری

DOWNLOAD

فرجام طرح بنیاد آذربایجان شناسی

مقدمه کتاب....

ملي گرايي به عنوان يك ايدئولوژي ، محصول خيزابهاي اجتماعي بعد از رنسانس فرانسه است و عامل اصلي وقوع جنگ جهاني دوم و آغاز آن در اروپا بوده است و اكنون به عنوان تحفه اي ناميمون از سوي كشورهاي استعمارگر براي ملل جهان سوم به ارمغان برده مي شود و در كشورهاي عقب نگه داشته شده و يا در حال توسعه ، روند آن سير صعودي پيدا مي كند و موجب بروز سياست اختلاف به جاي سياست اشتراك در ميان اين كشورها مي شود و مانع تبادل و تعامل ميان آنها مي گردد و در نتيجه تك تك كشورهاي جهان سوم و فقير هر كدام به شكل خاصي به سوي غرب و استعمارگران ميل پيدا مي كنند و موجب ايجاد تنشهاي قوم گرايي در يكديگر شده و به تنفر از زبان و فرهنگهاي غيرحاكم دامن زده ، جاذبه هاي تجزيه طلبي و خودمختاري اقوام محكوم در حكومتهاي ملي گرا را فراهم مي سازند.

در كشور ما در دورة حكومت پهلوي اول _ رضاخان پالاني _ اصول ايدئولوژي ملي گرائی پي ريزي شد و در دورة پهلوي دوم _ محمد نفتي _ به اوج خود رسيد. بطوريكه حزبي با نام پان ايرانيسم بطور قانوني شكل ‌گرفت و به فعاليت ‌گسترده ‌پرداخت. بر اساس ايدئولوژي پان ايرانيستي ، نيمي بيشتر از ايرانيان كه به زبان تركي صحبت مي كنند ، قومي پست و عقب مانده اند و «نژاده» و اصيل نيستند و «ايراني» معادل «پارسي» مي باشد و اين دو قوم ايراني داراي حقوق يكسان نيستند و عنصر ترك ايراني محكوم به استحالة قومي است.

اين سياست ملي ـ نژادي ملغمه اي از ليبراليسم و ناسيوناليسم افراطي و قوم گرايي بود كه از سويي سركوب فرهنگ غني تركي اسلامي ايراني را دربرداشت و از سويي ديگر ايرانيان را به جاي فرهنگ كم نظير اسلام ، به سوي باستان گرايي ساخته و پرداخته نظريه پردازان استعمارگر سوق مي داد و از طرف ديگر با توجه به موقعيت فرهنگي همسايگان ، در ترك زبانان ايران جاذبه تجزيه طلبي و خودمختاري و يا حداقل سوق به نوعي فدراليسم فرهنگي ايجاد مي كرد.

كشورهاي استعمارگر به همين منظور ، به تبليغ و اشاعة ملي گرايي ديرينه نگر و پان ايرانيسم در ايران دامن مي زدند. در واقع بايد گفت كه در كشور ما هويت فرهنگي از جانب استعمارگران تعيين و تحميل مي شد و در واقع بهانه اي بود تا بهتر بتوان ايران را در دامن استعمارگران فرهنگي بين المللي انداخت و مردم را از هويت ديني اصيل دور ساخت و به غارت ارزشهاي مادي و معنوي كشور دست يازيد.
در فاصله حكومت دو پهلوي كشورهاي استعمارگر ايران را به «حوزه هاي نفوذ» تقسيم كردند و بي عدالتي هاي ناشي از ملي گرايي پان فارسيسم ، موجب مناقشات و نزاع داخلي شد و خواستهاي مشروع آذربايجانيان براي رهايي از ستم حكومت ملي گراي پهلوي و خاتمه دادن به استعمار غرب دستاويز استعمارگران شرق گرديد.

تكيه گاه ملي گرايي نوع پهلوي و پان فارسيسم در ايران ، تصوري موهوم به پيوستگي و استمرار تاريخي قوم فارس بود كه موجب ايجاد اصطلاحات و تعابير در تقبيح و كوچك شمردن ترك و عرب گرديد بگونه اي كه اعراب و تركان به عنوان اقوامي وحشي و سوسمارخوار شناسانده مي شدند كه به علت حملات خود به ايران سبب شده اند «فرهنگ باستاني» (؟) برانداخته شود و اينك جهت احياء آن فرهنگ ، بايد به محو و نابودي تركي و عربي و نمادهاي آن در ايران كوشيد! و به همين دليل بود كه در سال 1354 به پيشنهاد «ابراهيم پورداود» ـ يكي از نظريه پردازان ملي گرايي فارسي ـ تدريس زبان عربي در دبيرستانها ممنوع شد و در كتابهاي تاريخ تا آنجا كه امكان داشت به بدگويي از تركان و اعراب در مقابل پارسها پرداختند.
ترويج ملي گرايي در داخل كشور ، جو زورسالاري و بي ظرفيتي و عدم تحمل تركي پژوهي و تركي خواهي را به وجود آورد و به اين بهانه جوانان كثيري از روشنفكران آذربايجان مورد آزار و ايذاء و شكنجه قرار گرفتند.

انقلاب شكوهمند اسلامي سازمانهاي ملي گرايي ديرينه نگر شاهنشاهي را در هم كوبيد و مي رفت كه اين ايدئولوژي پوسيده را به زباله دان تاريخ بريزد كه در سالهاي اوليه انقلاب فعاليتهاي مشكوك گروهكهاي ملي گرا به ترويج نظريه يكسان سازي قومي در شكل و شمايل جديد پرداخت تا آنكه توجه به قانون اساسي و به ويژه اصول 15 و 19 آن ، نقشه هاي اين گروهكها را نقش برآب كرد.
اما آنچه نبايد هيچگاه از نظر دور داشت ، نفوذ عناصر ملي گرا در پوشش فعاليتهاي فرهنگي به نهاد و بنيادهاي فرهنگي است. يكي از اين نهادها «بنياد ايرانشناسي» است كه مانند «فرهنگستان زبان و ادب فارسي» و «دفتر تحقيقات وزارت آموزش و پرورش» نقش عظيمي در رويكرد فكري جوانان ما دارد. به نظر ما بايد تمام نظريه پردازان اين نهادها مسلح به ايدئولوژي اسلامي و فرهنگ تشيع باشند و هيچگونه رسوبات ملي گرايي ديرينه نگر و يا مدرنيت را به جريانهاي فكري و عقيدتي خود راه ندهند.
بنياد ايرانشناسي در سالهاي اخير كه به فعاليت پرداخته است ، حتي يك قدم در راه احياء و بازگرداندن عزت زبان تركي ، كه زبان بيش از نيمي از مردم ايران است ، برنداشته است و شعبه آن در تبريز در اين مورد بسيار غير فعال بوده است در حاليكه در استانهايي نظير فارس ، خراسان و كرمان ، اين بنياد ، فعاليتهاي بسيار گسترده اي داشته كه هيچ ، حتي با ايجاد وتأسيس بنيادهاي موازي خود يعني «بنياد فارس شناسي» ، «بنياد كرمان شناسي» و «بنياد خراسان شناسي» موافقت شده است و بودجه جاري‌ آنها از بودجة بسياري از سازمانهاي فرهنگي كشور فراتر است و به فعاليتهاي فرهنگي گسترده اي دست زده اند و همايشها و كنگره هاي چندي ، حتي در سطح جهاني تشكيل داده اند. اما شعبه غير فعال و نمايشي آن در تبريز پيوسته استانهاي ترك زبان را در مقابل اين سؤال قرار مي دهد كه «آورده هايتان براي زبان و ادب فارسي چيست؟!».

نشر دهها کتاب و مجله درباره نيم گويش کرمان و عدم نشر حتی يک نشريه به زبان ترکی از طرف بنياد ايرانشناسی اين سئوال را در ذهن هر منصف عاقلی متبادر می کند که آيا در اين کشور اسلامی ، زبان ترکی بعنوان سومين زبان متوديک و قانونمند دنيا به اندازه نيم گويش کرمان حق ندارد؟ مگر بنياد ايرانشناسی مال ايرانی نيست؟ مگر از بيت المال بدان هزينه نمی شود؟ مگر ترک و ترکی از ايران نيست؟ آيا زبان ترکی حرفی برای گفتن ندارد يا نيم گويش کرمان حرفهای ناگفته فراوانی دارد؟ آيا جا ندارد از زبانی سخن برانيم که مکانش به وسعت جهان و زمانش به قدمت تاريخ است؟ آيا هفت هزار سال قدمت تاريخی ، صدها ميليون مخاطب ترک در سرتاسر دنيا ، صدها سنگ نبشته و کتاب و اثر باستانی هزاران ساله و از همه مهمتر سی ميليون ترک ايرانی که لااقل بعد از اسلام بيش از هزار سال ايران را با چنگ و خون چون جان خويش پاس داشته اند و فرقی بين ترک و تات نگذاشته اند ، کافی نيست که لااقل يک نشريه يا کتاب از طرف اين بنياد عريض و طويل بدان اختصاص دهيم؟ مگر امکان دارد تاريخ ايران را بدون شناخت ترک و ترکی بشناسيم؟ انکار قدمت هفت هزار ساله ترکان در ايران همان می شود که به تاريخ 2500 ساله مان بنازيم. حذف 4500 سال از ورقهای تاريخ ايران فقط بدان خاطر است که ترکان سازنده آن بوده اند. اختصاص يکی از شبکه های بين المللی صدا و سيما به زبان ترکی ، براحتی می تواند تعداد مخاطبين جهانی را صدها برابر کند. براستی پاسخ اين سئوال باقی می ماند که گناه ترک و ترکی چيست که مستحق چنين بی مهری گردد؟
در چنين جوي بود که دو سال پيش ، دكتر حسين محمدزاده صديق ، آذربايجان شناس و محقق فرهنگ اسلامي تركي و فارسي ، با وقف هفت هزار کتاب و گنجينه شخصی خود و حقوق مادي مترتب بر يکصد و پنجاه جلد تأليف خود که ماحصل نزديك به نيم قرن تحقيق و مطالعه بود ، طرح تأسيس « بنياد آذربايجان شناسي» را ارائه كرد. اما اين طرح و پيشنهاد خيرخواهانه دچار حوادث عجيبي شد كه در كتاب حاضر با حفظ بي طرفي ، روند اين حوادث از نظر خوانندگان مي گذرد و قضاوت را به خوانندگان مي ‌سپاريم.
در تهيه اين كتاب از شماره هاي متعدد هفته نامه وزين «شمس تبريز» به مديريت آقاي حامد ايمان كه نقش مهمي در انعكاس نظرات شخصيتهاي درگير با اين مسئله را داشت ، استفاده فراوان برده ام ، جاي سپاس دارد.

مهندس ليلا حيدري
تهران ـ زمستان1381

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید